می نوشتم دیشب
خاطرات فردا
که فردا چه کنم بی نشان امروز
بی نشان عشقت
بی نشان بودنم
بی نشان از نشانی های تو
و سکوتیست که مرا باز به فردا می برد
و نمی گوید به من
که چگونه سر کنم فردا را
که چگونه شب را به سحر
رسانم من تنها
که چگونه راه، را بشناسم
بی تو
همچنان می گویم
همچنان می خوانم

همچنان لحظه ها در گذر است و من باز تنهایم



شبهای برره" عنوان مجموعه طنز تلويزيونی است که حدود يک ماه است هر شب از شبکه ۳ سيمای جمهوری اسلامی ايران پخش می شود. اين مجموعه دنباله دار به ماجراهای اهالی روستای خيالی "برره" می پردازد.
"برره" روستای فرضی است که آداب و رسوم خاص خود را دارد و اهالی آن با گويش خاصی صحبت می کنند. مهران مديری کارگردان اين برنامه، پيش از اين برره ای ها را در مجموعه پاورچين به مخاطبان خود معرفی کرده بود.
در مجموعه پاورچين مخاطبان تلويزيون با شخصيتهايی آشنا شدند که متعلق به قوم و طايفه ای فرضی به نام "برره ای ها" بودند.


در جهاني هستيم که گاه نه تفاهمي است نه بخشايشي روزگاري است که گويي هيچ چيز معنا ندارد و روزگاري است که هيچ گاه اين چنين نبوده گاه تنها اميدمان به شکيبايي درونمان باشد... با آگاهي از اين که تندباد تغيير سرانجام نسيمي تازه مي وزاند به هستي مان گاه تنها اميدمان به کسي است که دريابد... که ما را نوازش کند و بگويدمان - بي نياز به نوازشي و کلامي- که همه چيز سامان مي گيرد. کولين مک کارتی 
سلام![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گریه کن گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه
- حس هميشه داشتنه
نه عشق و دلبستگيه
نه قصه ي گسستنه
نه حرف پيوستگيه
عادت و عشق وعاطفه
هر چي لغت تو عالمه
براي حس من و تو
يه اسم گنگ و مبهمه
y
Happy Valentines'Day
آيه هاي خاموش دل من
تنها در چشم هاي تو سروده مي شوند
چشم از دلم مگير
حالا موسيقي سکوت است که مي نوازد
بيا روبه رويم بنشين و دل بگذار
بر اين ساز بي صدا
که تو را مي زند همه
نگاه کن!
در سراسر ساحل شب
حوريان برهنه
خود را به آفتاب بي مجال سپرده اند
بي ترديد باغ تن زيباست
اما در من باغ ديگريست
که همه ي پرچين هايش به چشم تو مي رسند
به من بگو آيا کسي را مي شناسي
که هر شب از مريم هاي تابان ماه وياس هاي درخشان ستارگان
سراغ بوي تو را بگيرد؟
با من بمان وتا دل دل شقايق هاي دور دستم نزديک بيا
من در آن سوي باغ تن
در بيستوني بي صدا
تيشه مي زنم هنوز
شايد دل من که غم دارد به وسعت يک کلام ساده
غرق در يک رويای بارانی شود
و آن گاه که بالهای رويا مرا در خود می پيچد آرام می گيرم
اگر چه شمشير پنهان بالهايش مرا زخم زند.
می دانی
خيالم آرميده است در خاطرات ديرپای نمناک
جايی که تصوير معطر توباقی است

واژه ای برلبان طبيعتم من .
ستاره ای افتاده از آبی آسمان برفرش سبز زمينم .
دختر عناصری هستم که زمستان را بارور ساخت .
زاده بهارانم .
در دامن تابستان باليدم و در بستر خزان خوابيدم .
سپيده دمان ، با نسيم می آميزم تا آمدن خورشيد را بشارت دهم .
شباهنگام ، به پرندگان می پيوندم تا با روشنايی وداع کنم .
دشت ها را با رنگهای زيبای خود می آرايم و هوا را با عطر خود .
شراب شبنم می نوشم ، به آواز پرندگان گوش می سپارم
و با ساقه های علف در باد می رقصم .
عاشقم من .
یه فلک زده هم میگه همسر من همیشه از دو تا چیز ناله میکنه یکی اینکه لباس کافی برای پوشیدن نداره یکی اینکه جای کافی برای لباساش تو خونه نداره
یه بنده خدایی میگه مردای متاهل دوتا ارزوی بزرگ دارن یکی اینکه پول برای خرید خونه داشته باشن دوم پول برای خرید ماشین واسه فرار کردن از خونه ( بابا منکه نمیگم اینجوری نگام میکنید)
و در اخر
سقراط ميفرمايد :
وقتی شما ازدواج ميکنيد ؛ اگر همسر خو بی گير تان بيايد آدم خوشبختی خواهيد بود
اما اگر همسر نا جوری نصيب تان بشود بدون شک فيلسوف خواهيد شد
حالا هر کی جرات داره زن بگیره اینا رو داشته باشین تا خاصیت های شیمیایی عنصر زن رو هفته بعد بگم براتون ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وقتي سارا دخترك هشت ساله اي بود ، شنيد كه پدر و مادرش درباره ي برادر كوچك ترش صحبت مي كنند. فهميد كه برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي آن ندارند.پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه ي جراحي پر خرج برادر را بپردازد.سارا شنيد كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي توا ند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را در آورد .قلك را شكست .سكه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد. فقط پنج دلار. بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند كوچه بالا تر به دارو خانه رفت.جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا دارو ساز به او توجه كند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود كه متوجه بچه ي هشت ساله شود.دخترك پاهايش را به هم زد و سرفه مي كرد ولي داروساز توجه اي نمي كرد.بالا خره حوصله ي سارا سر رفت و سكه ها را محكم روي شيشه ي پيشخوان ريخت.داروساز جا خورد ، رو به دخترك كرد، و گفت چه مي خواهي؟ دخترك جواب داد برادرم خيلي مريض است. مي خواهم معجزه بخرم.دارو ساز با تعجب پرسيد: ببخشيد!!!؟؟؟دخترك توضيح داد : برادر كوچك من داخل سرش چيزي رفته و بابايم مي گويد:فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد.من هم مي خواهم معجزه بخرم قيمتش چه قدر است؟دارو ساز گفت: متا سفم دختر جان ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت شما را به خدا ، او خيلي مريض است ، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد.اين هم تمام پول من است. من كجا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟مردي كه گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت ، از دخترك پرسيد: چه قدر پول داري؟دخترك پولها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد . مرد لبخندي زد و گفت:آه چه جالب!!! فكر مي كنم اين پول براي خريد معجزه براي برادرت كافي با شد.بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت:من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم ، فكر مي كنم معجزه ي برادرت پيش من باشد. آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود. فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با مو فقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي ، پدر نزد دكتر رفت و گفت از شما متشكرم ، نجات پسرم يك معجزه ي واقعي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه ي عمل جراحي چه قدر بايد پر داخت كنم؟دكتر لبخندي زد و گفت: فقط پنج دلار!! 
ادامه مطلب


