



نرسيديم به هم بازیچه يک تقديريم
عاقبت در هوس ديدن هم ميميريم
عشقمان مخرج صفريست که تعريف نشد
آه و افسوس که يک واژه بی تدبيريم
بعد از آن حادثه هايی که جدامان کردند
آنچنان شد که دگر از همه عالم سيريم
اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه
چه کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم
وقتی از فاصله ها گفت دلم خنديديم
فکر کرديم بهاريم که بی تغييريم
باز هم نام ترا در دل خود حک کردم
و محال است از اين ايده خود برخيزم
باز سايه بالای سرم باش عزيزم
مايه برکت چشمان ترم باش عزيزم

فردا اگر از راه نمی آمد
من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابدترانه عشقم را
در آفتاب عشق تو می خواندم

آشنای من قسمت نبود تا در کنار هم بمانيم
شايد اين سر نوشتی است که برای ما رقم خورده است
دور از هم ولی با هم
هميشه از خودم می پرسيدم که چقدر با جدايی فا صله دارم
هيچ گاه فکر نمی کردم که جاده پر اندوه جدايی اين قدر نزديک
باشد...ولی خيالی نيست چرا که جای داشتن در کنار هم مهم
نيست...جای گرفتن در قلب هم اصل است
صادقانه بگويم :
هميشه در قلب و ذهنم جای داری
قلم ناتوانم از نوشتن نام عشق گريزان بود
اما روزی او هم نوشت
چرا که تو معلمش بودی ..هنوز نجوای دل عاشقت را به ياد
دارم...همان که الهام دهندهء روحم بود
و خاطرهء زندگيم شد
شايد با تــــو بودن خيلی وقت











