یه پنجره با یه قفس
یه حنجره بی هم نفس
سهم من از بودن تو
یه خاطره س همین و بس
تو این مثلث غریب
ستاره ها رو خط زدم
باید که از اینجا برم
فرصت موندن ندارم
یه شب که مثل مرثیه
خیمه زده رو باورم
می خوام تو این سکوت تلخ
صداتُ از یاد ببرم
داغ ترانه تو نگام
شوق رسیدن تو تنم
تو حجم سرد این قفس
منتظر پر زدنم
من از تبارغربتم
از آرزوهای محال
قصه ما تموم شده
با یه علامت سؤال؟


